تبليغاتX
غم تنهایی بهار
غم تنهایی بهار
+ نوشته شده در  89/09/16ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

بد من با یاد من افسوس می ماند به جا

در میان کلبه ام فانوس می ماند به جا

میروم تا گم شوم در جاده های بی کسی

کس نمیابد مرا افسوس می ماند به جا

+ نوشته شده در  86/06/25ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

خواستم برای از دست دادنت اشکی بریزم

ولی تمام اشکهایم را برای

به دست اوردنت ریخته بودم

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به

قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری

هنوزم قلبت فقط به خاطر اون می تپه

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه ی

وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

+ نوشته شده در  85/09/18ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

به آساني ميشه در دفترچه تلفن كسي جايي پيدا كرد
ولي به سختي ميشه در قلب او جايي پيدا كرد

به راحتي ميشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت كرد
ولي به سختي ميشه اشتباهات خود را پيدا كرد.

به راحتي ميشه بدون فكر كردن حرف زد

ولي به سختي ميشه زبان را كنترل كرد.

به راحتي ميشه كسي را كه دوستش داريم از خود برنجانيم

ولي به سختي ميشه اين رنجش را جبران كنيم.

به راحتي ميشه كسي را بخشيد

ولي به سختي ميشه از كسي تقاضاي بخشش كرد.

به راحتي ميشه قانون را تصويب كرد

ولي به سختي ميشه به آنها عمل كرد.

به راحتي ميشه به روياها فكر كرد

ولي به سختي ميشه براي بدست آوردن يك رويا جنگيد.

به راحتي ميشه هر روز از زندگي لذت برد

ولي به سختي ميشه به زندگي ارزش واقعي داد.

به راحتي ميشه به كسي قول داد

ولي به سختي ميشه به آن قول عمل كرد.

به راحتي ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد

ولي به سختي ميشه آنرا نشان داد

به راحتي ميشه اشتباه كرد
ولي به سختي ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

به راحتي ميشه گرفت

وي به سختي ميشه بخشش كرد.

به راحتي ميشه يك دوستي را با حرف حفظ كرد

ولي به سختي ميشه به آن معنا بخشيد.

و در آخر
:
به راحتي ميشه اين متن را خوند

ولي به سختي ميشه به آن عمل كرد

+ نوشته شده در  85/09/18ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

 

فردا روز محاکمه ي توست                                                        اعدام يا حبس ابد جزئياتجنايت                                                     معلوم نيست اما اثر انگشت                                                        تو روي قلب                                                                         شکسته اي پيدا شده است

+ نوشته شده در  85/05/08ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .                                   اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.                   دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم                                و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي                                 پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده.                                      وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش                                كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو.                                 پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و                          گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در  85/05/08ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط پوریا  | 

(ما زندگی میکنیم تا عاشق شویم

ما عاشق میشویم تا وقتی که زجر بکشیم

ما زجر میکشیم تا وقتی که بمیریم)

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

هنگامیکه بخاطر وجودت گریستم گفنتد کودکانه است

هنگامی که رقصیدم گفتند عاشقانه است

هنگامیکه به سکوت روی اوردم گفتند دیوانه است!

 

ودر پایان

دوستی بین دودوست جدا نشدنی چه زیباست

به اینده با ندیش که چگونه تصویر جدایی خرده میگردد

که چرا صبر زمانه از اغاز هر سلام روزی به پایان میرسد

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

گر همسفر  عشق شدی زن سفر باش

                   هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

 

در شیار های قلبم به دنبال کدامین عشق میگردی

عشق من دراینه ایست که هر روز به ان مینگری

 

 

       با لبخند طنه نزن

                                 روزی.......

   نگاه معصومی

                     چشمان تو را هم

                                  گناه کار میکند

                                                   با لبخندش....

 

 

اگر اشک نبود داغ سینه ها

    سرزمین وداع را می سوزاند

 

 

 

زندگی شاخه گلی است که گلهایش خیالی

                             و

          خار هایش حقیقی است

 

 

گلی که دوست نداری پر پر نکن

         بلکه رهایش کن

 

                                   

                                    برگ از درخت خسته میشه

                                          پاییز و بهونه میکنه

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

در جهان هر چه به اندازه بود يار كم است

     قدر بسيار بدانيد بسيار كم است:

 

 

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

گر بميرد دختري از قبر او رويد گلي

 گر بميرند دختران دنيا گلستان ميشود

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

به چشمانت بيا موز هر كس ارزش ديدن ندارد

و  هر حرف ارزش شنيدن ندارد

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

هر كس به طريقي دل ما ميشكند

 بيگانه جدا دوست جدا ميشكند

بيگانه اگر ميشكند حرفي نيست

من در عجبم دوست چرا ميشكند 

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

از ان اول كه بنيادش نهادند به سگ دادن وفا

        به زن ندادند  زن و اژدها هر دو در خاك نه

                جهان از اين دو نا پاك . پاك نه

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

بر اصل و نسب بالي اي اصل و نسب عالي

        اي زادهء هفت پشت اصا لت در مكتب عشاق

              اگر اين بود جوابت لعنت به تو و ذ ات تو و عشق خرابت

+ نوشته شده در  85/03/03ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

مي گويند يك دقيقه طول ميكشد

تا شخص خاصي را بيابيد

يك ساعت طول ميكشد تا ستايشش كني

يك روز طول ميكشد دوستش بداري

اما يك عمر طول ميكشد تا فراموشش كني

 

 

يادگاري از يك دوست بد

 

 

+ نوشته شده در  85/01/31ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي نقش حبابي بر لب دريايي كشيد

+ نوشته شده در  84/12/20ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

(ايا به ياد داري عشق

                  تا

                   كجا همسفر ما بود)

+ نوشته شده در  84/12/06ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

 

بس شنيدم داستان بي كسي

بس شنيدم قصه دل واپسي

قصه عشق از زبان هر كسي

گفته اند از اين حكايتها بسي

حال از من بشنو اين افسانه را

داستان اين دل ديوانه را

چشم هايش بويي از نيرنگ داشت

دل در اين سينه اي از سنگ داشت

با دلم انگاري قصه جنگ داشت

گويي از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من در اين قصه هيچ انكاري نيست

ليك با عاشق نشستن عار نيست

گفتمش ارام جاني گفت: نه

گفتمش شيرين زباني گفت : نه

مي شود يك شب بماني گفت: نه

گفتمش نا مهرباني گفت: نه

دل شبي ها را از خيالش سر نكرد

گفتمش افسوس او باور نكرد

كار او اتش زدن من سوختن

در دل شب چشم با در دوختن

من خريدم ناز او نفروختند

سوختن از عشق را از بر شديم

اتشي بوديم كه خاكستر شديم

از غم اين عشق مردن باك نيست

از دل ديوانه بردن باك نيست

دل كه رفت از سر سپردن باك نيست

اخ كه ميترسم شبي رسوا شوم

بر تر از رسواييم تنها شوم

چشم بر هم مينهم من نيستم

ميگشايم چشم من . من نيستم

يك نفر با من بگويد من چيستم

بس كشيدم اه از دل بر دوش

اه اگر اهم بگيرد دامنش

پيش رويم خنده . پشتم پوز خند

با چنين نا مهرباني دل سوختن

دوستان گفتند و دل نشنيد پند

پيش از اين پند نهان داستان

حال هم زخم زبان داستان

خانه اي ويرانه تر از ويرانه ام

من حقيقت نيستم افسانه ام

گر چه سوخته پر ولي پروانه ام

فاش ميگويم كه من ديوانه ام

تا كي اخر چنين ديوانگي

پيلگي بهتر از اين پروانگي

با تمام بي كسي ها ساختم

دل سپردم سر به زير انداختم

اين قماري بود و من نشناختم

واي بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او ديوانگي ست

اخه غير از من كسي ديوانه نيست

گريه كردنه تا سحر كار من است

شاهد من چشم بيناي من است

فكر ميكردم كه مرا با ور كند

نه فقط در فكر آزار من است

نيتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغي ماهش است

يك شبه امد زيرورويم كرد و رفت

بغض تلخي در گلويم كرد و رفت

پا بند جستو جويم كرد ورفت

عاقبت بي آبرويم كرد و رفت

اين دل ديوانه اخر جاي كيست

انكه مجنونش منم ليلا ي كيست

مذهب او هر چه با دا باد بود

خوش به حالش كه اين قصه قهرو آزار بود

بي نياز از مستي من شاد بود

يك شبه از عمر سيرم كرد و رفت

بيست سالم بود پيرم كرد ورفت!!!!

For you.B
+ نوشته شده در  84/09/25ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

 

طي شد عمري ولي در بيقراري بگذريم

شكل من هم اري خود من هستم اري بگذريم

مثل يك اينه بودن در نهايت شكل است

گر چه ميشود اخر اين هم شعاري بگذريم

در دلم در سينه ام غم هاي عالم خانه داشت

كس نگفت اري به من در خود چه داري بگذريم

من نميدانستم از ان روز اول گريه چيست

غم نمك پاشيدن به اين زخم كاري بگذريم

مدتي در خود شكستم تا كه يادم رفته است

در تواغنستن ندارم اختياري بگذريم

دست كم اينجا كسي حرف مرا باور كند

پيش وجدان هم ندارم اعتباري بگذريم
+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط پوریا  | 

 

تن تو ظهر تابستون وبيادم مياره

رنگ چشماي تو بارون و بيادم مياره

وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره

قهر تو تلخي زندون وبيادم مياره

من نيازم تو رو هر روز ديدن

از لبت دوستت دارم شنيدن

تو بزرگي مثل اون لحظه كه بارون ميزنه

تو همون خوني كه هر لحظه تو رگ هاي منه

+ نوشته شده در  84/09/24ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط پوریا  |